خواندم
کتایون خواندم
ودانستم
چقدر فروتنی
کتایون نمی نویسم که از مدح تو گفته باشم
فقط برایت می نویسم
برای تو
می خواهم بدانی
باید بدانی
.....
هر چه می گویم نگاهم می کنی
فقط نگاهم می کنی
و لبخند میزنی
می دانستی...
هیچ می دانستی در لبخند دوخته شده روی صورتت چه آرامشی است؟؟
هیچ می دانستی لبخندت روحم را خراش می دهد؟؟
...
کتایون خسته ام
نمی دانم با نقشت چه کنم
بزنم یا بازی کنم
که از هر دو رانده شدم
نمی دانم که هستی
شاید یک بهانه
شاید هم نه
هرچه هست می دانم داغت جایی از دلم مانده و نمی رود
نه کتایون
.
.
.
عاشقت نیستم
باور کن
امشب دوباره گریه خواهم کرد
انگار کسی تو را از من گرفته است
من چهار نفرم
روزی خواهم گفت
تو یکی از من بودی شاید هم دوتا
و حالا من با دو تای خودم مانده ام تنها
انگار از من جذر گرفته اند
می فهمی؟؟
می خواهم چیزی بگویم که بدانی
تو فقط یک کالبدی
شاید هم دو تا
و تنهایی با صدای غیژ نسبتا بلند و آزار دهنده ای باز می شود
همین